تبليغاتX
حریم وصل
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386
تحولاتی در راه است.
سلام؛

این وبلاگ در آستانه ی تحولات تازه ای است. این تغییر قالب هم مرحله ی اول همان تحولات است.

منتظر باشید...

برمی گردیم. حتما. یعنی ان شاء الله.

نوشته شده توسط مهدی ابراهیم در 20:18 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هفتم خرداد 1386
فاطمه، فاطمه است.

فاطمه، فاطمه است.

شریعتی می گوید:
نمى دانم از او چه بگويم ؟ چگونه بگويم؟
خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزى در مجلسى با حضور لوئى، از "مريم" سخن مى گفت. گفت، هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب، ارزشهاى مريم را بيان كرده اند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستايش مريم همه ذوق و قدت خلاقه شان را بكار گرفته اند. هزار وهفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پيكره سازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندى هاى اعجازگر كرده اند. اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوششها و هنرمنديهاى همه در طول اين قرنهاى بسيار، به اندازه اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت هاى مريم را باز گويند كه:
"مريم مادر عيسى است".

yas2.jpg

و من خواستم با چنين شيوه اى از فاطمه بگويم، باز درماندم:
خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على (ع) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.

نوشته شده توسط در 2:29 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه سوم خرداد 1386
که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
با سلام و عرض ادب

اغلب ایرانی ها به حضرت حافظ ارادت ویژه ای دارن و کم و بیش اشعار حافظ و می خونن.منم تا جایی که سوادم اجازه بده و بفهمم ؛ حافظ می خونم
اما چند روز پیش یه غزل از حافظ خوندم که تو این مدت که با حافظ آشنا شدم؛ توفیق خوندن و دیدن این غزل و نداشتم.به نظر من که خیلی قشنگ بود ؛ نظر شما چیه ؟

که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی

که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی       که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی

شدهام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم           که به همت عزیزان برسم به نیک نام

تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن           که بضاعتی نداریم و فکندهایم دامی

         عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود           نه به نامه پیامی نه به خامه سلامی

اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخت         به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی

ز رهم میفکن ای شیخ به دانههای تسبیح           که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی

سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش          که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی

به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت        که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی

بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ              که چنان کشندهای را نکند کس انتقامی

نوشته شده توسط در 3:57 | | لینک به این مطلب